عمر الخيام النيشابوري ( مترجم : قاسم انصاري )
69
رسالة جواباً لثلاث رسائل ( دورساله فلسفى )
از جملهء محالات متعلّق به اين حكم كه « وجود ، چيزى غير از ذات موجود است » ، اين است كه لازم ميآيد خود آن موجود ، موجود به وجود ديگرى باشد و آن هم موجود به وجود ديگرى و تا بينهايت ادامه پيدا كند . از حجّتهاى جدلى أصحاب مذهب حقّ در اين مبحث اين است كه به [ طرف ] مخالف گويند : « اين وجود زائد بر ذات موجود ، آيا در عالم خارج موجود است و يا در خارج موجود نيست ؟ » . اگر بگويد كه در خارج موجود نيست در اين صورت قسمتى از سخن أهل مذهب حقّ تحقّق يافته است . سپس از أو سؤال مىشود كه : « اين وجود زائد بر ذات موجود كه پذيرفتى در خارج نيست ، آيا در ذهن موجود است يا در ذهن هم موجود نيست ؟ » . اگر بگويد كه در ذهن موجود است در اين صورت همهء سخن أهل مذهب حقّ تحقّق يافته است ؛ امّا اگر بگويد كه در ذهن هم موجود نيست . و پيشتر گفته بود كه در خارج نيز موجود نيست - در اين صورت معدوم مطلق است و دربارهء معدوم مطلق نتوان خبرى داد و حكمى صادر كرد و ضرورة اين سخن باطل است . پس روشن شد كه وجود به عنوان صفتي زائد بر ذات ماهيّت معقول ، موجود در ذهن است نه در خارج ؛ كه يعنى وجود هر موجودى در خارج همان ذات اوست ، و زيادتى وجود بر ذات آن موجود معنايى ندارد مگر بعد از آنكه تعقّل شود كه عقل براي آن چنين صفتي را تصوّر كند و آن را ماهيّت معقوله بگرداند . از جمله شبهههاى قوى بر اين عقيدهء درست - كه محلّ بحث عظيمى براي مجادلات است - اين است كه بپرسيم : « آيا وجود مطلق ، ماهيّتى معقول است يا نه ؟ » . اگر بگوييم كه ماهيّتى معقول نيست ، اين سخن سخنى محال خواهد بود زيرا اگر ماهيّت معقول موجود در ذهن نباشد نمىتوان گفت كه وجود در عالم خارج چيزى غير از خود ماهيّت است ؛ و اگر بگوييم كه ماهيّت معقول است چنين حكم كردهايم كه ماهيّت معقول نيازمند به وجودي زائد بر خود است ، و